تبليغاتX
دوست و رفیق
یکشنبه 30 فروردین1388
مادر
 

بسمه تعالي

 مادر

 گفتم: رفيقه خوب داري؟ سيبيلشو تاب دادو گفت: آره داداش. گفتم كيه؟ آستين بالا زدو بازوشو نشونم داد. روش خالكوبي شده بود "رفيق بي كلك مادر".

 

گفتم: كوچولو چرا بغض كردي ؟! گفت: مامانم دعوام كرده ... گفتش ديگه دوستم نداره. گفتم: حتماً كار بدي كردي عزيزم. داد زد و گفت : نــــــــــــــــــــــــــــــــه من كاره بد نكردم... من فقط گفتم پفك ميخوااااااااااااام. گفتم: خيلي خب داد نزن... اگه پفك ميخواي بريم برات بخرم. گفت نميخوام . گفتم: بستني؟... نمخوام . شكلات؟.. نميخوام. پس چي ميخواي؟ بغضش تركيد داد زد و با گريه گفت: من مامانمو ميخوام.

 

گفتم: ديوونه! حالا كه پدرت از دنيا رفته ميخواي درستو ول كني بري سر كار كه چي؟! تو كه مادرت بنده خدا كار ميكنه . اين يه سالم بخون بعد برو دنبال كار.سرشو انداخت پائين و گفت: اگه دستاي مادرمو ديده بودي اين حرفو نميزدي. بعدم بدون اينكه سرشو بياره بالا رو شو كرد اون­ور و ... رفت.

 

گفتم: چرا داري شمع روشن ميكني؟ حاجت داري ؟ كلك! نكنه ميخواي بختت وا شه...؟ آره...؟

گفت نه بابا چي ميگي ! بخت كدومه ؟! گفتم: پس چي شده؟بگو ديگه.

اشك تو چشاش حلقه زد و گفت: مادرم... مادرم مريضه.

 

گفتم: كف پاي مادرتو بوسيدي؟ ميگن با اين كار بهشتو ميخري! گفت: نه! ولي آخرين باري كه رفتم پيشش سنگ قبرشو بوسيدم.

 

گفتم: عشق. گفت: مادر.

گفتم: پشت­گرمي. گفت: نفس مادر.

گفتم: عاقبت به خيري. گفت: تو دعاي خير مادر.

گفتم: رضايت خدا. گفت: تو رضايت مادر.

گفتم: بهشت. گفت: زير پاي مادر.

 

گفتم: يك كلوم ختم كلوم. گفت: جونم فدای مادر.

L.T.D

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 9:37 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 20 شهریور1386
سلام... خداحافظ
سلام

وبلاگ جدید ساخته شد

هر کس میخوادش برام ایمیل بزنه بهش میگم

خداحافظ

مهاجر عاشق

L.T.D

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 0:9 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 20 مرداد1386
بعثت

اي از خدا لبريز " اقرأ " يامحمد(ص)

يا مصطفي، برخيز "  اقرأ " يامحمد(ص)

تا كي بشر را ذلت وپستي محمد(ص)؟

برخيز اي گمگشته­ي هستي محمد(ص)

برخيز و بركن ريشه­ي نااهل­ها را

فرياد زن بشكن سر بوجهل­ها را

تبت يدا اعلام كن بر بولهب­ها

بشكن نفس در ناي حمّالُ الحطب­ها

اي آفتاب ملك جان روشنگري كن

اي پير پيغام­آوران پيغمبري كن

اي نيش­ها در راه ما نوش تو، اقرأ

اين آيه­ي وحي است در گوش تو، اقرأ

برخيز و دل را با نگه زير و زبر كن

برخيز با انگشت خود شقُّ القمر كن

تا دامن محشر درخشان كوكب توست

خط نبوت منتهي بر مكتب توست

برخيز و قانون صنم بشكن محمد(ص)

بت­هاي چوبين را به هم بشكن محمد(ص)

فرياد زن جز راه حق راهي دگر نيست

برگو به جز الله، اللهي دگر نيست

...

ما سر فرو بر پاي اين و آن نياريم

كز خاندان وحي داريم آنچه درايم

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 4:52 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 تیر1386
تعطیل شد

بسمه تعالي

چون اين وبلاگ داره بستر رو براي مزخرف گويي بعضي  فراهم مي­كنه، (با ناراحتی تمام و اطمینان از این کار)  وبلاگ مهاجر

 

 

 

 

 

تعطيل

 

 

 

 

 

 

 

 

جناب !!!!!! من كه زنده­ام اونقدرم قلدر نيستم كه بخوام برا كسي شاخ و شونه بكشم ميتوني برا پيدا كردن جواب سؤالات ( كه الآن فكر ميكني واقعيته) با من صحبت كني اگه اينقدري كه ميگي به من نزديكي ميتونيم به راحتي بشينيم و با هم يه گپي بزنيم.. هان؟! نميتونيم؟!

جناب طالب شما هم اون روزا نفهمیدی من چی میگم . حالا هم نمیدونم گرفتی یا نه.ولی توقعم بیشتر از اینا بود.

                                              

                                               مهاجر عاشق

L.T.D

 

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 4:31 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 22 تیر1386

بسمه تعالي

 

توي نهج البلاغه يه جمله ديدم كه حيفم اومد اينجا نيارمش.

حكمت 197 :

إنَّ هذهِ القُلوبَ تَمَلُّ كما تملَّ الاَبدانُ، قابْتَغوا لها طرائِفَ الحكمة.

اين دل­ها همانند تن­ها خسته مي­شوند، براي نشاط آن به سخنان تازه­ي حكيمانه روي بياوريد.

خدا وكيلي چند روزي يه بار نشاط رو به دلامون هديه مي­كنيم؟!

چند درصده اون كارايي كه براي در رفتن خستگي جسممون مي­كنيم برا دلمونم مي­كنيم؟

نه بگيد ديگه؟!

بابا ما يه مُشت آدم ... ايم كه فقط ادعامون ميشه.

چند وقت يه بار نهج البلاغه رو برميداريم تا بخونيمش؟! اگرم سراغش ميريم حتماً مسابقه­اي چيزي بوده كه ميخواستيم جواباشو پيدا كنيم. اين نيست؟!

در هفته چند بار قرآن رو مي­خونيم به نيّت اينكه ازش درس بگيريم؟!

خدا اينا رو برا منو شما فرستاده! فرستاده كه راه رو پيدا كنيم. اما ما چي؟ ...

ببخشيد كه شماها رو هم مي­گم.

نمي­خوام از اين تعارفاي هميشگي بكنم كه نميدونم من خودمو ميگم شما خوبا رو .... من از همتون بدتر اما خدائيش يه كمي به خودمون بيايم.

 

اينم برا اينكه ايشا دلامون يه صفايي ببرن.

چند تا حديث اون­طرف­تر يعني شماره­ي 219 حديثي اومده كه با خوندنش اول جملات زيباي كلام اميرالمؤمنين عليه السلام بعدم معناي روشن و راهبرش آدم رو متحيّر مي­كنه.

اومده كه:

اكثَرُ مَصارِعِ العُقوُل تحتَ بُروُقِ المطامِعِ.

قربانگاه انديشه­ها زير برق آرزوهاست.

يادمون باشه آرزوها نميذارن درست انديشه كنيم. فكر آدمو خراب ميكنن و آدم رو تو مسير حركت به سمت هدفش كُند ميكنن و بعضي وقتا سُست.

پس توي زندگيمون به جاي داشتن آرزوهاي زياد سعي كنيم هدف­هاي بزرگي داشته باشيم كه شايد بهترين و بزرگ­ترين هدف رسيدن به اونجاييه كه خدا برا انسان مشخص كرده. يعني پيش خودش. چه تو اين دنيا چه تو اون دنيا.

ببخشيد.

مهاجر عاشق

L.T.D

 

 

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 10:30 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 16 تیر1386

بسمه تعالی

 

چه انتظار عجیبی!!

                          چه بی خیال نشستم!!

                                                           نه کوششی نه وفایی!!

    

      فقط نشسته و گفتم: خدا کند که بیایی!

 

 

مهاجر عاشق

L.T.D

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 5:33 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 12 تیر1386
مادر

بسمه تعالي

 

مادر

 

گفتم: رفيقه خوب داري؟ سيبيلشو تاب دادو گفت: آره داداش. گفتم كيه؟ آستين بالا زدو بازوشو نشونم داد. روش خالكوبي شده بود "رفيق بي كلك مادر".

 

گفتم: كوچولو چرا بغض كردي ؟! گفت: مامانم دعوام كرده ... گفتش ديگه دوستم نداره. گفتم: حتماً كار بدي كردي عزيزم. داد زد و گفت : نــــــــــــــــــــــــــــــــه من كاره بد نكردم... من فقط گفتم پفك ميخوااااااااااااام. گفتم: خيلي خب داد نزن... اگه پفك ميخواي بريم برات بخرم. گفت نميخوام . گفتم: بستني؟... نمخوام . شكلات؟.. نميخوام. پس چي ميخواي؟ بغضش تركيد و با گريه گفت: من مامانمو ميخوام.

 

گفتم: ديوونه! حالا كه پدرت از دنيا رفته ميخواي درستو ول كني بري سر كار كه چي؟! تو كه مادرت بنده خدا كار ميكنه . اين يه سالم بخون بعد برو دنبال كار.سرشو انداخت پائين و گفت: اگه دستاي مادرمو ديده بودي اين حرفو نميزدي. بعدم بدون اينكه سرشو بياره بالا رو شو كرد اون­ور و ... رفت.

 

گفتم: چرا داري شمع روشن ميكني؟ حاجت داري ؟ كلك! نكنه ميخواي بختت وا شه؟ آره؟ گفت نه بابا چي ميگي ! بخت كدومه ؟! گفتم: پس چي شده ؟ بگو ديگه. اشك تو چشاش حلقه زد و گفت: مادرم... مادرم مريضه.

 

گفتم: كف پاي مادرتو بوسيدي؟ ميگن با اين كار بهشتو ميخري! گفت: نه! ولي آخرين باري كه رفتم پيشش سنگ قبرشو بوسيدم.

 

گفتم: عشق. گفت: مادر.

گفتم: پشت­گرمي. گفت: نفس مادر.

گفتم: عاقبت به خيري. گفت: تو دعاي خير مادر.

گفتم: رضايت خدا. گفت: تو رضايت مادر.

گفتم: بهشت. گفت: زير پاي مادر.

 

گفتم: يك كلوم ختم كلوم. گفت: جونم فداش.

 

 

ولادت بي بي دوعالم مادر همه­ي خوبيها

حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

 مبارك باد

 

 

من همينو بلد بودم

هر كي خوند در مورد مادر بنويسه . حتي اگه شده يه جمله.

مهاجر عاشقِ مادر

L.T.D

 

 

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 5:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 9 تیر1386
الهي و ربي من لي غيرك

بسمه تعالی

سلام

دلی پر شور از غم دارم امشب

درون سینه ماتم دارم امشب

غم آمد. غصه آمد. درد آمد

خدا را این میان کم دارم امشب

 

الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری والنظر فی امری.

الهی و مولای اجریت علی حکما اتبعت فیه هوی نفسی ...

...و قد اتیتک با الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذرا نادما منکسرا مستقیلا مستغفرا منیبا مغرا مذعنا معترفا لا اجد مفرا مما کان منی و لا مفزعا اتوجه الیه فی امری غیر قبولک عذری و ادخالک ایای فی سعة رحمتک

اللهم فاقبل عذری وارحم شدة ضری و فکنی من شد وثاقی

یا رب ارحم ضعف بدنی و رقة جلدی و دقة عظمی

مهاجر

L.T.D

 

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 3:49 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 28 خرداد1386
مادرم زهرا

بسمه تعالي

شهادت بانوي دوعالم، شفيعه ي محشر، ام ابيها، صديقه كبري، فاطمه زهرا سلام الله عليها بر شيعيان مولا امير المؤمنين عليه السلام تسليت باد.

اللهم العن الجبت و الطاغوت

اي بقيع نيمه شبي قهر آميز

شد بهار گل حيدر پائيز

يار من سينه پر درد شده

باغ سر سبز علي زرد شده

يار از ديده نهان است نهان

چه كنم با دل و چشم نگران

چه كنم يار مرا خاك ربود

همه­ي دلخوشيم زهرا بود

دهر بي فاطمه زندان من است

فاطمه روح من و جان من است

غم او كوه غمي ساخت مرا

مرگ او از نفس انداخت مرا

جز غم و غصه­ي من هيچ نديد

سالها فاطمه ام رنج كشيد

ياد آن پنجه و دستاس بخير

ياد آن گرمي و احساس بخير

ياد آن روز كه در پاي تنور

مهربان همسر من داشت حضور

واي بي حوصله هستم چه كنم

فاطمه رفته ز دستم چه كنم

صبح تابندگيم با او رفت

لذت زندگيم با او رفت

راز بالندگيم زهرا بود

نمك زندگيم زهرا بود

اين كه اينگونه به خواب ناز است

ازلي فلسفه­ي اعجاز است

دستهايي كه گرفتش علني

پدرش بود رسول مدني

او به من آينه را صاف سپرد

چه كنم ميخ بر آن آينه خورد

پايه­ي خانه­ي دل كرده نشست

خصم دون آينه­ي وحي شكست

صورت فاطمه و بستر خاك

خاكها باد! به فرق افلاك

جاي آن است مباهات كني

ناز چندان با سماوات كني

اين كه بگرفته مكان در گِل و خشت

هست گنجينه­اي از هشت بهشت

او مرا قوت دل مي­بخشيد

گر چه مي­سوخت ولي مي­خنديد

هر تبسم كه نثارم مي­كرد

گرهي باز ز كارم مي­كرد

هر چه يا فاطمه مي­گويم من

سخني نشنوم از يار كهن

فاطمه رفت و ز جان سيرم كرد

عمر كوتاه گلم پيرم كرد

من كه با گريه تكلم كردم

اي بقيع فاطمه را گم كردم

فاطمه ديده چو از دنيا بست

شيشه­ي  صبر يد الله شكست

بعد زهرا تو بگو خاك لحد

چه كسي درد مرا مي­شنود

من كه به غصه قرين خواهم شد

بعد او خانه نشين خواهم شد

شعر خوشزاد تسلاي دل است

گر چه از فاطمه رويش خجل است

"خوشزاد"

مهاجر

L.T.D

 

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 2:1 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 25 خرداد1386
اعتصموا بحبل الله

سلام

تصور كنيم نشستيم توي يه قايق شكسته­ و امواج دريا ما رو اين طرف اون طرف مي­بره و هرلحظه امكان داره ديواره­ي اون قايق از هم بپاشه و ما رو تو درياي پر تلاطمو طوفاني كه توش گرفتار شديم غرق كنه.

بعضي وقتا حاليمون نيست كه چه اتفاقي داره ميوفته، كه داريم غرق مي­شيم، داريم با امواج خطرناك دريا بازي مي­كنيم، وقتي يه موج قايقمونو چند متر مي­بره بالا و دوباره با شدت مي­كوبه توي آب كيف ميكنيم بدون اينكه متوجه خطرش باشيم. همين موقع يه كشتي از كنارمون رد ميشه كه يه طناب ازش آويزونه و  روش نوشته سفينةالنجاة، اصلاً توجهي بهش نميكنيم و ...

اما اگه يه كمي حواسمون جمع باشه مي­بينيم اين امواج برا ما خطرناكه و كم كم داره قايقمونو غرق ميكنه، همونجاست كه ياد خدا ميوفتيم، همونجاست كه مي­فهميم فقط خدا مي­تونه ما رو ياري كنه، همونجا كه يد الله رو فوق ايديهم مي­بينيم. اون وقت با صداي بلند فرياد مي­زنيم: يا الله! توكلتُ عليك، فَـأنت حسبي....

حالا اگه با اين حال و احوال اون كشتي رو ببينيم؛ نبايد فرصت رو با خيالات از دست بديم، حالا بخوايم فكر كنيم كه يعني اين همون كشتيه؟! يعني خدا صداي منو شنيد؟! يعني اين كشتي برا نجات من اومده؟! يعني...؟!نه! من باورم نميشه! ...

اينجا جاي فكر نيست چون اون كشتي فقط از كنار ما ميگذره ، منتظر نمي­شه كه ما فكرامونو بكنيمو تصميم بگيريم. براي تصميم گيري فقط يه لحظه وقت داريم.

اينجا بايد با تمام قوا به سمتش حركت ­كنيمو هر جوري شده به طنابي كه از او آويزون شده چنگ بزنيم . چون رسيدن به اون كشتي تنها راه نجاته و اون ريسمان تنها وسيله­ي رهايي. به اين راحتيا رهاش نميكنيم. اگه از كنارمون گذشت و بعد فهميديم چه فرصتي از دست رفته براي چنگ زدن به اون ريسماني كه دم دستمون بود بايد روزها و شبها تلاش كنيم كه شايد برسيم شايدم... يا اينكه بشينيمو حسرت فرصت از دست رفته رو بخوريم.

مواظب باشيم بازي دنيا چشم ما رو از خطرات ناشي از اون كور نكنه. مطمئن باشيم خدا سميع و بصيره . ميشنوه و حال و روز ما رو مي­بينه. آره اين همون كشتيه ... كشتي نجات... واعتصموا بحبل الله...

مهاجر عاشق

L.T.D

 

نوشته شده توسط مهاجر عاشق در 2:14 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب